آدم باید خودش را داد بزند، باید برود زیر بارانی که الان می بارد و خودش را فریاد بکشد... باید بغضش را توی هوا بشکند، باید با صدای بلند بگرید و زیرِ باران خیس شود. باید هوا را نفس بکشد وقتی اینطور باران می بارد، وقتی همه چیز راهِ گلویش را بسته، وقتی دلش یک عالمه فریاد دارد، فریادهایی که هیچ کس نخواهد شنید، توی هوا پراکنده می شود و پودر می شود و هیچ. نیست می شود انگار، می دانی؟ سخت است، سخت است آدم همه وجودش بخواهد چیزی را فریاد بزند که توی گلویش گیر کرده، روزها و ماه ها و سال ها... و حالا که باران می بارد و پنجره را که باز می کنم باز به گلویم فشار می آید، و صدا توی حنجره ام گیر می کند. فقط این آهنگ را می توانم گوش کنم: من... خالی از عاطفه و خشم... خالی از خویشی و غربت... گیج و مبهوت بین بودن و نبودن... ... ...
1390/03/15 - 17:31 در
ابی