دیشب بی خوابی ها خواب های مرا ربودند و هرچه سعی کردم نتوانستم پس بگیرم شب سختی بود و پر از ابهام افکارم تا بلندای آسمان پرواز می کرد من در کارگاه خیال خویش نقش دو چشم را ترسیم کردم که با من سخن می گفتند چشم هایی که سیاهی شب را فریاد می زدند و مهربانی را با خود حمل می کردند چه پارادوکس عظیمی بود مهربانی و سیاهی در پی یافتن راه حل بودم که خواب مرا فرا گرفت و به عمق وجودش کشید ،آن دو چشم مرا رها نمی کردند سیاهی و مهربانی، عبور روزها را درآن می دیدم روزهای خوب را برق می زد و روز های ناگوار را می گریست من در خواب به تماشای آن دو چشم نشسته بودم ساکت و آرام مهربانی را بر می چیدم و تجربه می کردم مهربانی و سیاهی ، آن چشم ها از کدامین غم ها با من سخن می گفتند که آتش در خرمن جانم افتاد سکوت را شکستم و فریاد برآوردم سیاهی و مهربانی ، از خواب پریدم هنوز به یاد دارم آن سیاهی و مهربانی را