شراب خواستم...گفت : " ممنوع است "...آغوش خواستم...گفت : " ممنوع است"بوسه خواستم...گفت : " ممنوع است "نگاه خواستم...گفت: " ممنوع است "نفس خواستم...گفت : " ممنوع است "...حالا از پس آن همه سال دیکتاتوری عاشقانه ، با یک بطری پر از گلاب ، آمده بر سر خاکم و به آغوش می کشد با هر چه بوسه ، سنگ سرد مزارم راوچه ناسزاوارعکسی را که بر مزارم به یادگار مانده ،نگاه می کند و در حسرت نفس های از دست رفته ،به آرامی اشک می ریزد ....تمام تمنای من اماسر برآوردن از این گور استتا بگویم هنوز بیدارم...سر از این عشق بر نمی دارم
1390/03/27 - 22:17 در
میکده