مسعود در لندن دانشجو بود…… برای اولین بار قرار بود که مادرش به او سر بزند او یک خانه اجاره کرده بود و یک همخانه داشت به اسم ویکتوریا مادرش آمد و با دیدن ویکتوریا که دختری زیبا بود رفتارش با مسعود کمی تغییر کرده بود…. مسعود که پس از مدتی فهمید که ماجرا چیست مادرش را به گوشه ای کشاند و به او گفت: من و ویکتوریا فقط هم دانشگاهی و هم خانه هستیم و...بس و هیچگونه رابطه دیگری با یکدیگر نداریم…. مادرش قانع شد.بعد از دو هفته مادرش به ایران برگشت… روز بعد ویکتوریا متوجه د که همزمان با رفتن مادر مسعود قندان عتیقه و گران قیمتش گم شده است آنها چند روز دنبال آن گشتند اما آنرا پیدا نکردند…… پس از مدتی مسعود به مادرش در مورد این ماجرا شک کرد و به او ایمیلی نوشت:…. سلام مادر عزیزم…... قندان ویکتوریا گم شده است و ما هرچه گشتیم آنرا پیدا نکردیم.من نمیگویم که شما آنرا برداشته اید ولی اگر برداشته اید به من اطلاع بدهید مادرش در جواب به این ایمیل نوشت:….. سلام پسرم….. به ویکتوریا بگو که اگر در تخت خودش میخوابید قندان خود را پیدا میکرد………
1390/04/02 - 19:32 در
داستان کوتاه