دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

سپيده دمان را ديدم كه بر گرده اسبي سركش، بر دروازه افق به انتظار ايستاده بود و آنگاه، سپيده دمان را ديدم كه، نالان و نفس گرفته، از مردمي كه ديگر هواي سخن گفتن به سر نداشتند، دياري نا آشنا را راه مي پرسيد. و در آن هنگام، با خشمي پر خروش به جانب شهر آشنا نگريست و سرزمين آنان را، به پستي و تاريكي جاودانه دشنام گفت.

1390/04/06 - 11:45 در عاشقانه زیستن
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)