يك روز سگ دانايي از كنار يك دسته گربه مي گذشت . وقتي كه نزديك شد و ديد كه گربه ها سخت با خود سرگرم اند و اعتنايي به اون ندارند ، وا ايستاد . آنگاه از ميان آن دسته يك گربه ي درشت و عبوس پيش آمد و گفت : اي برادران دعا كنيد ؛ هرگاه دعا كرديد و باز هم دعا كرديد و كرديد ، آنگاه يقين بدانيد كه باران موش خواهد آمد . سگ چون اين را شنيد در دل خود خنديد و ار آن ها رو برگرداند و گفت : اي گربه هاي كور ابله ، مگر ننوشته اند و مگر من و پدارنم نداسته ايم كه آنچه به ازاي دعا و ايمان مي بارد موش نيست بلكه استخوان است .
1390/04/08 - 17:32 در
چهار راه