دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

anonymous
anonymous
socialism66

صبح بود و دیدم سفره پر از نان است...پیش خودم گفتم سفره ما جادوییست ظهر بود و دیدم آب تازه در سطل چاه است...پیش خودم گفتم چاه ما جادوییست شب بود و دیدم چراغ نفتی پر از نفت است...پیش خودم گفتم چراغ نفتی ما جادوییست ...... تا روزی که پدرم به سفر رفت... و دیدم سفره و سطل آب و چراغ نفتی همه خالی است...پیش خودم گفتم حیف که دیر دانستم پدرم جادوگر است

1390/04/18 - 22:39

بازنشر

(3 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)