زیر باران بی هدف بی آرزو دستها را میگشایم از دو سو عاشقانه تر تماشا میکنم چشمها را می برم تا شستشو بی خیال حرف مردم می شوم دست می شویم ز هرچه آبرو جرعه ای سر می کشم از آسمان فارغ از بودونبود و رنگ و بو فکر خیسم بی تعلق می شود سینه ام سرشار اسرار مگو کودک احساس نازک طبع من با نوازشهای شعرم کرده خو در خیالم مانده رویایی بجا میروی تصویرت اما روبرو دستهایم سرد لبها در سکوت چشم اما با تو گرم گفتگو نیستی و باز دتتنگ توام زخمی ام از نارفیقان دورو " " " در پناه شعر پنهان می شوم خسته از ناکامی و از جستجو زیر رگبار غزلهای ترم باز هم چیزی نمی خواهم جز او
1390/04/20 - 11:41 در
چهار راه