غم تو... حريم چشمهايم را به روي اشکي از جنس غروب نارنجي خورشيد وا کردم نميدانم چرا رفتي؟....نميدانم شايد خطا کردم!.... و تو بي انکه فکر غروب چشمان من باشي...نميدانم کجا؟...تا کي؟...براي چه؟.... ولي رفتي ... .. .. وبعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد.....وبعد از رفتنت انگار کسي حس کرد.... ....که من بيتو تمام هستي ام از دست خواهد رفت.... کسي حس کرد که من بيتو هزاران بار در هر نقطه خواهم مرد... ...و من در پاييزي ترين ويراني يک دل... ميان غصه اي از جنس بغض کوچک يک ابر...نميدانم چرا شايد به رسم عادت پروانگي مان باز... .
1390/04/21 - 20:22 در
برای مخاطب