در دل خسته ام چه می گذرد ؟ این چه شوری است باز در سر من ؟ باز، از جان من، چه می خواهند برگ های سپید دفتر من ؟ من به ویرانه های دل، چون بوم، روزگاری ست های و هو دارم. ناله ای دردناک و روح گداز، بر سر گور آرزو، دارم. این خطوط سیاه سر در گم دل من، روح من، روان من است آنچه از عشق او رقم زده ام شیره ی جان ناتوان من است. سوز آهم اثر نمی بخشد دفتری را چرا سیاه کنم ؟ شمع بالین مرگ خود باشم کاهش جان خود نگاه کنم بس کنم این سیاه کاری، بس ! گرچه دل ناله می کند: "بس نیست" برگ های سپید دفتر من، از شما رو سیاه تر، کس نیست !
1390/04/26 - 20:10 در
یه دنیا دلم گرفته