خداوندا...کدامین وادی عشقت پریشانی و حیرانیست/ کدامین منظر چشمت کمند خلق ویرانیست/ بهشتت از کجا آمد جهنم را چرا زادی/ خطا از خلق گر دیدی چرا در دم نسوزاندی/ خدایا من گنهکارم به خود کرده گرفتارم/ تو میدانی جزایم را چرا بر من نمیتابی/ به من گفتند گر با تو زبانی غیر حمد گویم/ تو بر من قهر میگیری مرا از خود تو میرانی/ ولی هرگز کسی نامد که از رحمت سخن گوید /همیشه از سر ترست به عجز و ناله و زاری/ ولی حالا خدای من، من اینم در برت اکنون/ صدایم پر ز فریاد است پر از غوغا و پر از شور/ جوابم ده که من دیگر نخواهم پاسخی از خلق/ نگاهم بر ببندم از همه شاید که از تو پاسخی آید...
1390/04/27 - 23:36 در
عاشقانه زیستن