وا فريادا ز عشق وا فرياداکارم بيکي طرفه نگار افتادا خلقي بهزار ديده بر من بگريست ديروز که چشم تو بمن در نگريست گفتم: جگرم، گفت: پر آهش ميدار گفتم: چشمم، گفت: براهش ميدار از شرم گنه فگندهام سر در پيش دارم گنهان ز قطره باران بيش من دل ندهم به کس براي دل تو وي لعل لبت گره گشاي دل من سنگي چوبي گزي خدنگي تيري اين زاغوشان بسي پريدند بلند وز شخص احد به ظاهر آمد احمد بي شک الفست احد، ازو جوي مدد چون خاک شدي پاک شدي لاجرما چون نيست شدي هست ببودي صنما و آنگه نشسته صحبت مردانت آرزوست در هيچ وقت خدمت مردي نکردهاي