ای به زیر پوستم پنهان شده همچو خون در پوستم جوشان شده گیسویم را از نوازش سوخته گونههام از هرم خواهش سوخته آه، ای بیگانه با پیراهنم آشنای سبزه زاران تنم آه، ای روشن طلوع بیغروب آفتاب سرزمینهای جنوب آه، آه ای از سحر شادابتر از بهاران تازه تر سیرابتر عشق دیگر نیست این، این خیرگیست چلچراغی در سکوت و تیرگیست عشق چون در سینهام بیدار شد در طلب پا تا سرم ایثار شد این دگر من نیستم، من نیستم حیف از آن عمری که با من زیستم ای لبانم بوسهگاه بوسهات خیره چشمانم به راه بوسهات ای تشنجهای لذت درتنم ای خطوط پیکرت پیراهنم آه میخواهم که بشکافم ز هم شادیم یکدم بیالاید به غم آه، میخواهم که برخیزم زجای همچو ابری اشک ریزم هایهای