. . ... در لباس شباني... ....من ، بره اي بي دست و پا.... .....عاشق ساز و رسم چوپاني..... ...... نگو که دنيا نامرد نيست...... .......خنجرش را اگر نمي بيني...... ........ پشت ابرهاي باراني........ ........حيف از آن گلها که مي رويند........ .........حيف از آن اشک ها که مي ريزند.......... ...........در اين دنياي قحبه قلابي !.......... . . . . ....................تو با مني يا بر مني؟...................... . . . . ... شکار مي کني آهوي دلم را... ... به همان سنت ديرينه که مي داني... ....هاي ! اي نا نجيب نقاب بر صورت..... ......نگو نمي بيني دلم را...... ....... مي رود به سوي ويراني...... .......من به صداي شيرين تو دل باختم....... ........يعني به همان تابوت بتي که مي سازي........ . . . . ............................ با توام.............................. . . . . ...اي طفل چشم دوخته دوخته به چرخ گردون... ....نگو که دنيا نامرد نيست.... .....خنجرش را اگر نمي بيني..... ......پشت پاييز و پريشاني !...... ..................اما بدون........نامردترازتو خودتي