اسمانم تیرست و در این تاریکی دلخورم از دل خویش دلخورم از دنیا که مرا بازی داد که دلم را بفریفت و از ان سنگی ساخت سخت سیاه گشت دلم پس از ان عشق به دلم راه نیافت،دل من حیوان شد! عشق را رنگی زد..پشت ان پنهان شد و به اسم عشق دل پاکی را شکست باز از پی ان سنگدل سابق بدوید! جز سراب و اضطراب و پوچی ودلواپسی،و گناه و هوسی هیچ ندید حال تا خرخره غرق است به گناه رو به مرگ است دل من! دل شکست و تاوان داد نگران است دل من.. نگران است که مبادا دستش،پیش عشق رو شود.. دود شود نیست و نابود شود! دلخورم از دنیا،دل من ساده بود کی چنین بیرحم بود...خانه اش پیله بود و در این پیله ی سرد،پاک چون اینه بود! چون به دنیا امد اینچنین حیوان شد..! من دلم پیله ی تنگ میخواهد که در ان بنشیند دور از همه ناپاکی ها و همه پوچی ها