دو جاده در جنگلی زردفام ازهمدیگر جدا می شدند و متاسفانه من قادر نبودم هردویشان را دنبال کنم .پس برای انتخاب یکی مدت طولانی ایستادم و به امتداد آن،تا جایی که چشم کار می کرد نظر انداختم .تا جایی که در زیر بته های جنگلی پیچ می خورد و از نظر محو می شد .سپس دیگری رابرگزیدم،برای وضوح وزیبایی اش و شاید به خاطر ادعای بهترش چون آنجا علفزار بود و رهگذر می طلبید .گو این که هردو رهگذران زیادی داشتند و حقیقتا به یک اندازه لگد مال شده بودند ...وهردوی آنها آن روز صبح مانند هم آرمیده بودند .با برگ هایی که هنوز جای هیچ رد پایی بر آنها نیفتاده بود .آه من اولی را به روز دیگری موکول کردم ..می دانستم که هر راهی به راه دیگر میرسد و این ادامه میابد ...پس شک داشتم که هرگز فرصت برگشت یابم .پس؛جایی سال ها و سال ها بعد :این جمله را با آهی آرامبخش خواهم گفت دو جاده در جنگلی زرد فام از همدیگر جدا میشدند و من آن را که مسافری کمتری عبور کرده بود برگزیدم ... و همین، تمام دگرگونی های زندگی ام را موجب شد
1390/05/04 - 23:05 در
بروبکس توییت