باید برگردم خونه ؟
جیران جلوی یکی از درها ایستاد و آن را باز کرد و داخل رفت . من در چهارچوب در ایستادم و نگاهی به داخل اتاق انداختم . جیران گفت : بیا تو اینجا اتاق ماست .
اتاق ؟ اتاق ما ؟ از چی حرف میزد . من باید قبل از نیمه شب به خانه باز میگشتم . در حالی که عرق سردی بر پشتم نشسته بود گفتم : من باید برگردم ، من باید برگردم خونه .
جیران لبخند به لب گفت : آروم باش ، بذار سر موقع راجب بهش حرف میزنیم .
هر چند که دو سال از من کوچکتر بود خیلی بزرگتر از سنش صحبت میکرد . ناگهان متوجه تغییر رنگ سقف شدم . در حالی که به شدت گیج شده بودم به سقف اشاره کردم و گفتم : همین چند لحظه پیش رنگش سفید بود ولی الان انگار خاکستریه.
جیران نگاهی مشتاق به سقف انداخت و گفت : سقف اتاق های شخصی با تغییر امواج فکری تغییر رنگ میدن این برای اینه که مراقب افکارمون باشیم ،یه جورایی زنگ خطره .
گفتم : حالا خاکستری یعنی چی ؟
جیران صورتش را کج کرد و گفت: تردید و نگرانی . معلومه که منظورش من نیستم.