تـو نیـستی و ایـن در و دیـوار هیـچوقـت... غـیر از تـو مـن به هیچکـس انگـار هیـچوقـت... اینجـا دلـم بـرای تـو هِـی شور میزنـد از خـود مواظـبت کـن و نـگـذار هیـچوقـت... اخـبار گـفت شهر شما امـن و راحـت است مـن بـاورم نـمیشود، اخـبار هیـچوقـت... حیفــند روزهـای جـوانی، نـمیشوند این روزهـا دو مرتـبه تکــرار هیـچوقـت من نـیستم بیـا و فـراموش کـن مرا کی بودهام بـرات سـزاوار؟... هیـچوقـت! بـگـذار مـن شکـسته شوم تـو صبـور باش جـوری بـمان همیـشه که انگـار هیـچوقـت...
1390/05/06 - 22:04 در
بروبکس توییت