روزي حضرت موسي از محلي رد ميشد. چشمش به حشره اي افتاد که خيلي نادر و عجيب مينمود. هميشه برايش سئوال بود که خدا براي چه اين حشره را آفريده. آن روز ديگر تاب نياورد و از خدا پرسيد. خدايا در هر چه تو آفريدي حکمتيست. اما هر چه مي انديشم حکمت اين موجود را در نمي يابم. خدا خنديد و گفت: موسي تو خيلي صبر داشتي، چون اين حشره تا حالا سه بار از من پرسيده چرا اين موسي را آفريدي. ( بدونيم هر چه دور ما اتفاق ميوفته حتما حکمتي داشته، و اگر ما متوجه اش نيستيم، پاي بي حکمتي خالقش نگذاريم)
1390/05/08 - 00:23 در
به خاطر بسپاریم