بر شيشه چيزي ميبارد شبيه باران شبيه پنج سالگي ام خيس خيس كه ميشوم تازه ميفهمم كه من وتو هيچگاه بهم نميرسيم مثل روز و شب مثل مرگ وزندگي با آنكه درميان يكديگريم روياهايت را برميداري و ميروي من ميمانم دركنارتنهائي ام کاش ميفهميدي که من همچنان ايستاده بودم و تو.... کافي بود سرت را برميگرداندي!!!!!!!! حالا ديگر خوب ميدانم همه كاش هاي دنيا هم كه مال من باشد تو اتفاق نمي افتي..... ميداني حس ميكنم كلمات بيهوده در رفت و آمدند وقتي كه حتي نگاهم را كه نميشنوي.... پس سكوت ميكنم تا به خاك سپردن آخرين خاكسترهاي آرزوي بر باد رفته ام آبرومندانه باشد سكوت ميكنم سكوتي سنگين تر از فرياد......