دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

حیدر
حیدر
heydar1370

پیر مرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود . دختر جوان ، رو به روی او ، چشم از گل ها بر نمی داشت . وقتی به ایستگاه رسیدند ، پیر مرد بلند شد ، دسته گل را به دختر داد و گفت : می دانم از این گل ها خوشت آمده است به زنم می گویم که دادم شان به تو . گمانم او هم خوشحال می شود . دختر دسته گل را پذیرفت و پیرمرد را نگاه کرد که از پله های اتوبوس پائین می رفت و وارد قبرستان کوچک شهر می شد

1390/05/12 - 17:16
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)