فراموش كرده بودم مرغ مينا رو از بالكن بيارم داخل، رفتم ديدم توي آفتاب مونده و از گرما داره له له ميزنه.. كلي دلم سوخت.. بعد آوردمش داخل.. همينكه خواستم دستمو از قفس جدا كنم و بيام پي كارم ديدم مينا يه نوك به دستم زد و بعد سريع رفت منقارشو فرو كرد داخل ظرف آبش و بعد سرشو همونطور كه منقارش خيس بود تكون داد! كل حركتش از يك ثانيه كمتر طول نكشيد.. دست زدم ديدم آب داغه.. واي كه چه موجود با هوشي اينجوري بهم فهموند آب خوردنم داغه.. وقتي آبو براش عوض كردم كلي آب خورد و نگاهم كرد.. دلم براش ميگيره كه توي قفسه.. اگه براي من بود آزادش ميكردم... واسه پدر هست آخه.. خدا هيچ موجودي رو اسير و زندوني توي قفس نكنه.. الهي آمين