یه روز که خدا آسمون رو به زمین پیچ می کرد ، یکی از اون پیچ ها فرو رفت ، توی سر من ، و مغز من رو پیچوند ، هنوز پیچش نشدم. از اون موقع به بعد ، من هم ، آسمون و زمین رو به هم دیگه می پیچوندم ، و آّب و باد و زمین رو همه رو گرد میکردم ، و گرد آب و گرد باد را به وجود می آوردم . و تو این بین هر کسی دلس قلقلی می خواست یا مخش پیج برداسته بود و به یک پیچ گیری احتیاج داست ، دستشو می گرفتم پرتش می کردم توی گرد آب همراه یه گرد باد. اون هم حول محور مرکز گرد آب می چرخید و می چرخید تا این که در وسط گردآب دیگه دور چیزی نمی گشت ، و توی خودش پیچ می خورد و می گشت ، و در آخر دنیای پیچ پیچی خودش رو با همون قوس های قشنگش پیدا می کرد .