دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

من از دیار فقر می آیم در دیار فقر پیر مردی را دیدم که به بزغاله می گفت فرزندم. پیر زنی را دیدم که به گاوش می گفت ارباب .مردی را دیدم با معده خالی که به نان می گفت ... تو کجایی تاشوم چاکرت .مردی را دیدم که استخوانی را دندان می زد و می گفت بهتر از فلسفه است در دیار فقر .آ دمیانی را دیم آنسوی نرده ها آدمیانی را دیدم کارد خونین در دست .آدمیانی را دیدم نشسته بر معبر با دستان دراز .آدمیانی را دیدم در هاله ای ازدود غلیظ.آدمیانی را دیدم در حال فرار از ژاندارم وپاسبان. شهر آدمیانی را دیدم که به فلسفه می گفتند حرف مفت. آدمیانی را دیدم که ناله شان این بود <<تن برهنه ما را که پوشاند>> آدمیانی را دیدم که نوایشان این بود <<غم نهانی ما را که می داند>> و اینها همه از دیار فقر بودند وتنها اهالی فقر می دانند که حکایت فقر چگونه حکایتی است

1390/05/15 - 00:45
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)