آن زمان سادگی انگار شیوه ی زیستمان بود، کودکی هایمان سرشار بود از بازی ها، دویدن ها، پریدن ها، زمین خوردن ها، برخاستن ها، گاهی در اغوش مادر درد را فراموش میکردیم و گاهی با دستان پدر به جنگ ترس هایمان می رفتیم. خندیدن آسان بود به راحتی گریستن، غم دلمان با یک آبنبات چوبی زدوده میشد، به همین سادگی!!! سختی نداشت کودکی، تمامش خلاصه بود در بازی ها و هم بازیها، که مگر چه بودند آن روزها؟ یک عروسک پارچه ای، یک دوچرخه ی کوچک و یک دنیا رویا که هر روز می ساختیم. ما مهرورزی را با عروسکمان می آموختیم و تلاش برای رویا ها را با... دل شکستن نبود انگار!!! از هم آزرده می شدیم، بدون شرم، بدون ترس هر چه می خواستیم ، میگفتیم،می گریستیم و می بخشیدیم، کینه نبود، غرور نبود... چقدر راحت بود... محبتمان حقیقی بود، اما حالا چه؟! راستی چه بر سر کودکی هایمان آمده؟
1390/05/15 - 12:16 در
عاشقانه زیستن