دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

توی متروی میرداماد یه پیرمرد نابینا می پرسه حقانی از این طرفه؟ می گم: نه این میره تجریش. باید از اون طرف برید به سمت حرم مطهر. می گه. سوار مترو بودم. حواسم نبود یه ایستگاه رد شده. دلم واسه ش می سوزه.دستش رو می گیرم و می برم طرف پله برقی های حرم مطهر. خودش می ره به سمت پله برقی و پاش رو می زاره روی پله اول. دستاش نرم و مهربونه. چند ثانیه بعد می بینم یادم رفته دستش رو ول کنم. یک دست ضعیف من رو به سمت خودش می کشونه. پاهای پیرمرد روی پله سومه. یادم میاد که باید دستش رو ول می کردم. دستش رو که رها می کنم روی پله ها ولو می شه. بلندش کردم . کلی شرمنده شدم . دستشو به صورتم میکشه و دوباره میره سمت پله ها ، میرم کمکش کنم دستم و رد میکنه .با چهره خسته ولی مهربونش نگام میکنه و میگه پسرم . دیگه باید عادت کنم کارام و خودم انجام بدم . . اشک تو چشام جمع میشه

1390/05/17 - 13:33 در دوره
بدون دیدگاه

بازنشر

(1 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)