هوا پس است و مجالی برای ماندن نیست غزل بهانه خوبی برای خواندن نیست هنوز حسرت گل های کاغذی دارم هنوز فرصت گرد از تنم تکاندن نیست همیشه تازه ترین حرف های من غزل است غزال تشنه نیازی به چوب راندن نیست کبوترانه نشستم لب نگاه غزل و درد بال کبوتر فقط نشاندن نیست همیشه حرف دلم رنگ وبوی مریم داشت نگاه مریمی ات نیز حکم مرهم داشت به زیر پلک تو هرشب کسی غزلخوان بود و با نگاه تو رقص ترانه آسان بود عبور حادثه ها در نگاه من جاری است همیشه بعد تو حتا بهشت تکراریست اگر جهنم من درد بی نگاه شماست بهشت شمه ای از قرص روی ماه شماست نخواه بعد تو با سایه هم نشین بشوم اسیر خوردن سیبی در این زمین بشوم همیشه توی نگاهم دریچه ها باز است تمام سهم من از تو همیشه پرواز است بیا که با تو غزل را به انتها ببرم برای آمدنت تا همیشه منتظرم
1390/05/17 - 14:13 در
بروبکس توییت