يك وقتهايي نمي توني با تنهايي هايت كنار بايي دنبال همراه ميگردي يك نفركه توي فكرت باشه در مقابل تنهايي . . همه چيز هارا صادقانه مي گويي و فكر مي كني ترا درك كرده همراه ميشوي به گمان اينكه همدل شده اي. . . . وبعد اسمش را ميگذاري عشق . . . . تكيه گاه . . حامي . . وبعد . . . در اولين وزش نسيم . . . . . . براثر نداشتن تكيه گاه از خواب ورويا بيرون مي ايي . . . حالا هم تنهايي وهم مجبور به همراهي باكسي كه اصلا همراهت نيست . . او هم همانند تو تنهاست و از ترس تنها بودن باتوست . . . حكايت غريب است . . . . .
1390/05/21 - 23:58 در
هذيان با آيينه