پرسيدم: چه عملي از بندگان بيش از همه تو را به تعجب وا ميدارد؟ پاسخ آمد: اينكه شما تمام كودكي خود را در آرزوي بزرگ شدن به سر ميبريد… و دوران پس از آن در حسرت بازگشت به كودكي ميگذرانيد… اينكه شما سلامتي خود را فداي مالاندوزي ميكنيد… و سپس تمام دارايي خود را صرف بازيابي سلامتي مينماييد… اينكه شما به قدري نگران آيندهايد كه حال را فراموش ميكنيد، در حالي كه نه حال را داريد و نه آينده را…اين كه شما طوري زندگي ميكنيد كه گويي هرگز نخواهيد مرد… و چنان گورهاي شما را گرد و غبار فراموشي در بر ميگيرد كه گويي هرگز زنده نبودهايد… سكوت كردم و انديشيدم، در خانه چنين گشوده، چه ميطلبيدم؟ بلي، آموختن… پرسيدم: چه بياموزم؟ پاسخ آمد: بياموزيد كه مجروح كردن قلب ديگران بيش از دقايقي طول نميكشد… ولي براي التيام بخشيدن آن به سالها وقت نياز است…بياموزيد كه هرگز نميتوانيد كسي را مجبور نماييد تا شما را دوست داشته باشد، زيرا عشق و علاقه ديگران نسبت به شما آينهاي از كردار و اخلاق خود شماست .
1390/05/25 - 06:28 در
بروبکس توییت