دنبالر یک میکروبلاگ چند رسانهای است که کاربران آن میتوانند یک ارسال با طول 1000 کاراکتر بهمراه تصویر، ویدئو، لینک و فایل داشته و با دنبال کردن کاربرانِ شبکه، افکار و نظرات خود را با سایرین به اشتراک بگذارند. گروهها، کارمندان، همکاران و انجمنها با ایجاد یک گروه عمومی یا خصوصی قادر به ارتباط با یکدیگر و اطلاع رسانی بوده و به کمک تکنولوژی RSS میتوانند تازه ترینهای شبکه را پیگیری نمایند. دنبالر توسط هر وسیلهی متصل به اینترنت از جمله تلفن همراه دنبالپذیر بوده و امکان ارسال پست توسط پیامک (SMS) را دارا میباشد!
دنیا جای عجیبیست . نه آمدنش دست توست نه رفتنش .
15 سال و 1 ماه و 13 روز و 12 ساعت و 3 دقيقه قبل...
گاهی غبطه میخوری به کسی که چند نصف النهار آنطرف تر به دنیا آمده
که چقدر امن تر از تو زندگی می کند .
با اینکه خورشیدش چند ساعت دیر تر از تو به او می رسد .
ما بازماندگان دهه شصت کم نیستیم .آنقدر زیادیم که ارثمان تنها خاکستر است .
ما خودمان خبر نداشتیم . پدر سواد درست حسابی نداشت. مادر حواس پرت بود .
کاندوم ، تاریخ گذشته . رد شدیم از مرز های نازک دشک های خانه ی قدیمیان
تا چشممان به جمال دنیا روشن شود .
آن روزها بزرگترین دامداری ها هم از پس شیر دادن به نسل ما برنمی آمد ،
از بس زیاد بودیم .
می لولیدیم در دست های پدرمان که چند سالی بود از کروات ها استعفا داده بود .
15 سال و 1 ماه و 13 روز و 12 ساعت و 3 دقيقه قبلاز بی جانی ِ اسباب بازی هایمان که خسته میشدیم
میزدیم به دنیای سیاه و سفید تلویزیون
با اینکه تمام برنامه ها از جنگ بود .
گاهی برنامه هایش آنقدر زنده بود که صدای موشک را نزدیک خانه میشنیدیم.
میترسیدیم در آغوش مادرمان و تا زیر زمین را دو پا یکی می دویدیم .
دختر خوبی بودیم آنقدر که با یک عروسک یک دنیا حرف نگفته داشتیم
مبادا جیب ِ مادر به خرج عروسک های بعدی بیفتد ...
شش ساله شدیم در انزوای مهد کودک ها.
تا آن روز نمی دانستیم دختر با پسر یک دنیا فاصله دارد .
فاصله را وقتی فهمیدیم که مدرسه هایمان جدا شد ،
معلم هایمان جنس موافق بودند .
صبحی بودند و بعد از ظهری بودیم
صبحی بودیم و بعد از ظهری بودند . آنقدر که خواهرمان را درست حسابی نمی دیدیم
15 سال و 1 ماه و 13 روز و 12 ساعت و 2 دقيقه قبلدفتر مشق هایمان را زیر بغل می زدیم و
املا به املا آنهم اگر 20 می گرفتیم یک توپ لاکی جایزه مان می دادند .
سنگ های بزرگ را دو به دو می کاشتیم و شوت می زدیم .که روزمان شب شود .
لباس هایمان یا از برادر و خواهر قبلی به ارث رسیده بود یا بوی نفتالین می داد.
.
.
آخر ، نداشتیم . نه اینکه دیگران داشته باشند . همه نداشتیم .
زندگیمان شده بود فالگوش اخبار ایستادن که کدام کوپن ،
ضامن گرسنگی مان می شود
بزرگ می شدیم بی آنکه چیزی بدانیم. ظهر به ظهر با صدای اذان دم میگرفتیم
اما هیچ کس از نوار کاست هایی که در خانه هایش بود چیزی نمی گفت .
راهنماییمان هم همین بود ... تنها لذتمان این بود که حق داریم با خودکار بنویسیم
شبیه تاجری که با خودنویس مخصوصش دسته چکش را امضا میکند .
آن روز ها آستنیمان یک وجب از سر مچ دست می گذشت
که مدرسه راهمان میدادند .
پسر که بودیم از دختر همسایه گفتن ممنوع بود و دختر که بودیم ،برای اثبات نجابت
سرمان از از سنگفرش های خیابان بالاتر را نمی دید.
15 سال و 1 ماه و 13 روز و 12 ساعت و 2 دقيقه قبلپدر دو دستی شلوارمان را چسبیده بود که کسی به ناموس فرزندش تجاوز نکند
اما روح و فکرمان را شب و روز زیر پا لگد می شد .
سیاوش قمیشی گوش میدادیم و بیرون می گفتیم صادق آهنگران چه صدایی دارد .
نوار ویدیو را در روزنامه می گذاشتیم میگفتیم کتاب دوستمان است مبادا کثیف شود
دنیایمان پنهان کاری بود ، آنقدر حرفه ای شدیم
که خودمان را هم از خودمان پنهان می کردیم.
زمان گذشت و ژل ها به مو هایمان خشکید و رژ ها به لبمان پینه بست .
دبیرستانی شدیم .
لامذهب آنقدر پدر و مادرمان با شرم و حیا بودند که از بلوغ چیزی نمی دانستیم ...
شبها از شورت خیسمان می ترسیدیم
و بعد از هر خود ارضایی عذاب وجدان دنیایمان را پاره می کرد .
از اسمشم معلومه
15 سال و 1 ماه و 13 روز و 12 ساعت و 2 دقيقه قبلبی خود بودیم ، خودی نداشتیم ، تنها تقلید می کردیم .
15 سال و 1 ماه و 13 روز و 12 ساعت و 2 دقيقه قبلاز ترس کم آوردن یا قلدر می شدیم
یا نوچه ای که اعتبارش را از قلدر محله اش می گرفت .
دختر که بودیم ، بی پرده حق حرف زدن نداشتیم ، بی پرده حق زندگی ، حق ازدواج ...
.....
اصلا عشق که با تایتانیک مد شد ، قبل آن حجله بود و دستمال خونی ،
دختری که مادر میپسندید و پدر مهر می کرد و تو حجله اش را می رفتی
دختری که النگو هایش از پاشنه ی کفش طولانی تر ....
آشپزیش از روحیه اش بهتر بود و
مادر هیکلش را در مهمانی های زنانه برایت تن زده بود
عشق که نون و آب نمی شد ،
همان بهتر که فیلم های پورنو را رد و بدل می کردیم جای دل دادن و دل گرفتن ...
درس می خواندیم و ریاضیات را آنقدر بلد بودیم که
شماره از دستمان کرور کرور می ریخت و سرخ می شدیم
که تلفن خانه زنگ می خورد .
کودکی نکرده بودیم . جنس مخالف غولی شده بود که باید کشفش می کردیم
تا کم نیاوریم ...
آرمان سرم گیج رفت.........راستی چرا شدی آرمان 30؟؟؟
15 سال و 1 ماه و 13 روز و 11 ساعت و 59 دقيقه قبلچون 30 روز دیگه مونده واسه همینه فردا میشه ارمان 29
15 سال و 1 ماه و 13 روز و 11 ساعت و 57 دقيقه قبلوااااااااا......لوسا تو هم بذار پس
15 سال و 1 ماه و 13 روز و 11 ساعت و 53 دقيقه قبلمنم گذاشتم
15 سال و 1 ماه و 13 روز و 11 ساعت و 49 دقيقه قبل
15 سال و 1 ماه و 13 روز و 11 ساعت و 47 دقيقه قبل
15 سال و 1 ماه و 13 روز و 11 ساعت و 46 دقيقه قبلنخند هنوز قهرما
15 سال و 1 ماه و 13 روز و 11 ساعت و 42 دقيقه قبل
15 سال و 1 ماه و 13 روز و 11 ساعت و 39 دقيقه قبل