دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

بازماندگان دهه ی شصت خورده ی شصت

1390/05/26 - 05:13
14 ديدگاه
آرمان

دنیا جای عجیبیست . نه آمدنش دست توست نه رفتنش .
...
گاهی غبطه میخوری به کسی که چند نصف النهار آنطرف تر به دنیا آمده

که چقدر امن تر از تو زندگی می کند .

با اینکه خورشیدش چند ساعت دیر تر از تو به او می رسد .

ما بازماندگان دهه شصت کم نیستیم .آنقدر زیادیم که ارثمان تنها خاکستر است .

ما خودمان خبر نداشتیم . پدر سواد درست حسابی نداشت. مادر حواس پرت بود .

کاندوم ، تاریخ گذشته . رد شدیم از مرز های نازک دشک های خانه ی قدیمیان

تا چشممان به جمال دنیا روشن شود .

آن روزها بزرگترین دامداری ها هم از پس شیر دادن به نسل ما برنمی آمد ،


از بس زیاد بودیم .

15 سال و 1 ماه و 13 روز و 12 ساعت و 3 دقيقه قبل
آرمان

می لولیدیم در دست های پدرمان که چند سالی بود از کروات ها استعفا داده بود .

از بی جانی ِ اسباب بازی هایمان که خسته میشدیم

میزدیم به دنیای سیاه و سفید تلویزیون

با اینکه تمام برنامه ها از جنگ بود .

گاهی برنامه هایش آنقدر زنده بود که صدای موشک را نزدیک خانه میشنیدیم.

میترسیدیم در آغوش مادرمان و تا زیر زمین را دو پا یکی می دویدیم .

دختر خوبی بودیم آنقدر که با یک عروسک یک دنیا حرف نگفته داشتیم

مبادا جیب ِ مادر به خرج عروسک های بعدی بیفتد ...

شش ساله شدیم در انزوای مهد کودک ها.

تا آن روز نمی دانستیم دختر با پسر یک دنیا فاصله دارد .

فاصله را وقتی فهمیدیم که مدرسه هایمان جدا شد ،

معلم هایمان جنس موافق بودند .

صبحی بودند و بعد از ظهری بودیم

15 سال و 1 ماه و 13 روز و 12 ساعت و 3 دقيقه قبل
آرمان

صبحی بودیم و بعد از ظهری بودند . آنقدر که خواهرمان را درست حسابی نمی دیدیم

دفتر مشق هایمان را زیر بغل می زدیم و

املا به املا آنهم اگر 20 می گرفتیم یک توپ لاکی جایزه مان می دادند .

سنگ های بزرگ را دو به دو می کاشتیم و شوت می زدیم .که روزمان شب شود .

لباس هایمان یا از برادر و خواهر قبلی به ارث رسیده بود یا بوی نفتالین می داد.



.

.




آخر ، نداشتیم . نه اینکه دیگران داشته باشند . همه نداشتیم .

زندگیمان شده بود فالگوش اخبار ایستادن که کدام کوپن ،

ضامن گرسنگی مان می شود

بزرگ می شدیم بی آنکه چیزی بدانیم. ظهر به ظهر با صدای اذان دم میگرفتیم

اما هیچ کس از نوار کاست هایی که در خانه هایش بود چیزی نمی گفت .

راهنماییمان هم همین بود ... تنها لذتمان این بود که حق داریم با خودکار بنویسیم

شبیه تاجری که با خودنویس مخصوصش دسته چکش را امضا میکند .

آن روز ها آستنیمان یک وجب از سر مچ دست می گذشت

که مدرسه راهمان میدادند .

پسر که بودیم از دختر همسایه گفتن ممنوع بود و دختر که بودیم ،برای اثبات نجابت

15 سال و 1 ماه و 13 روز و 12 ساعت و 2 دقيقه قبل
آرمان

سرمان از از سنگفرش های خیابان بالاتر را نمی دید.

پدر دو دستی شلوارمان را چسبیده بود که کسی به ناموس فرزندش تجاوز نکند

اما روح و فکرمان را شب و روز زیر پا لگد می شد .

سیاوش قمیشی گوش میدادیم و بیرون می گفتیم صادق آهنگران چه صدایی دارد .

نوار ویدیو را در روزنامه می گذاشتیم میگفتیم کتاب دوستمان است مبادا کثیف شود

دنیایمان پنهان کاری بود ، آنقدر حرفه ای شدیم

که خودمان را هم از خودمان پنهان می کردیم.

زمان گذشت و ژل ها به مو هایمان خشکید و رژ ها به لبمان پینه بست .

دبیرستانی شدیم .


لامذهب آنقدر پدر و مادرمان با شرم و حیا بودند که از بلوغ چیزی نمی دانستیم ...


شبها از شورت خیسمان می ترسیدیم

و بعد از هر خود ارضایی عذاب وجدان دنیایمان را پاره می کرد .

15 سال و 1 ماه و 13 روز و 12 ساعت و 2 دقيقه قبل
آرمان

بی خود بودیم ، خودی نداشتیم ، تنها تقلید می کردیم .

از ترس کم آوردن یا قلدر می شدیم

یا نوچه ای که اعتبارش را از قلدر محله اش می گرفت .

دختر که بودیم ، بی پرده حق حرف زدن نداشتیم ، بی پرده حق زندگی ، حق ازدواج ...


.....

اصلا عشق که با تایتانیک مد شد ، قبل آن حجله بود و دستمال خونی ،


دختری که مادر میپسندید و پدر مهر می کرد و تو حجله اش را می رفتی


دختری که النگو هایش از پاشنه ی کفش طولانی تر ....

آشپزیش از روحیه اش بهتر بود و

مادر هیکلش را در مهمانی های زنانه برایت تن زده بود

عشق که نون و آب نمی شد ،


همان بهتر که فیلم های پورنو را رد و بدل می کردیم جای دل دادن و دل گرفتن ...

درس می خواندیم و ریاضیات را آنقدر بلد بودیم که

شماره از دستمان کرور کرور می ریخت و سرخ می شدیم

که تلفن خانه زنگ می خورد .

کودکی نکرده بودیم . جنس مخالف غولی شده بود که باید کشفش می کردیم

تا کم نیاوریم ...

15 سال و 1 ماه و 13 روز و 12 ساعت و 2 دقيقه قبل
aynor

آرمان سرم گیج رفت.........راستی چرا شدی آرمان 30؟؟؟

15 سال و 1 ماه و 13 روز و 11 ساعت و 59 دقيقه قبل
ܔܜܔܔ Hadi-j ܔܜܔܔ

چون 30 روز دیگه مونده واسه همینه فردا میشه ارمان 29

15 سال و 1 ماه و 13 روز و 11 ساعت و 57 دقيقه قبل
aynor

وااااااااا......لوسا تو هم بذار پس

15 سال و 1 ماه و 13 روز و 11 ساعت و 53 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)