دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

دختری ازکوچه باغی می گذشت / یک پسر در راه ناگه سبزگشت درپی اش افتادوگفتا او:"سلام / بعدازآن دیگرنگفت او یک کلام دختراما ناگهان و بی درنگ / سوی اوبرگشت مثل یک پلنگ ... گفت بااو:"بچه پرروی خفن / می دهی زحمت به بانویی چومن؟! من که نامم هست آزیتای صدر / من که زیبایم مثال ماه بدر من که در نبش خیابان بهار / می کنم درشرکت رایانه کار دختری چون من که خیلی خانمه / ۲۶ساله٬مجرد٬دیپلمه! دختری که خانه اش درشهرک است / کوی پنجم٬نبش کوچه٬نمره شصت! ازچه بایدباتوگردد همکلام؟ / باتومن حرفی ندارم٬والسلام!"

1390/05/26 - 15:58
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)