دلم پرسيد از پروانه يک شب چرا عاشق شدي در عجيبي ست و يادم هست تو يک بار اين را ز يک ديوانه پزسيدي و رفتي تو را به جان گل سوگند دادم فقط يک شب نيازم را ببيني ولي در پاسخ اين خواهش من تو مثل غنچه خنديد و رفتي دلم گلدان شب بو هاي رويا ست پر است از اطلسي هاي نگاهت تو مثل يک گل سرخ وفادار کنار خانه روييدي و رفتي تمام بغض هايم مثل يک رنج شکست و قصه ام در کوچه پيچيد ولي تو از صداي اين شکستن به جاي غصه ترسيدي و رفتي غروب کوچه هاي بي قراري حضور روشني را از تو مي خواست تو يک آن آمدي اين روشني را بروي کوچه پاشيدي و رفتي کنار من نشستي تا سپيده ولي چشمان تو جاي دگر بود و من مي دانم آن شب تا سحرگاه نگاران را پرستيدي و رفتي نمي دانم چه مي گويند گل ها خدا مي داند و نيلوفر و عشق به من گفتند گل ها تا هميشه تو از اين شهر کوچيدي و رفتي جنون در امتداد کوچه عشق مرا تا آسمان با خودش برد و تو در آخرين بن بست اين راه مرا ديوانه ناميدي و رفتي شبي گفتي نداري دوست من را نمي داني که من آن شب چه کردم خوشا بر حال آن چشمي که آن را به زيبايي پسنديدي و رفتي هواي آسمان ديده ابريست پر از تنهايي نمنک هجرت تو تا بيراهه هاي