عقربه هاي زمان به کندي مي گذرند ، شايد مي خواهند فرصتم را دوچندان کنند،اما حتي ياسمن ها نيز اين را مي دانند که کاري از دست من ساخته نيست ...وتنها در کنج خلوت اين اتاق ، من و ماندم و تجسم يک رؤيا ، من ماندم و اشک هاي التماس ، من ماندم و دست هايي به سوي آسمان بي کران هستي . صدايش مي کنم و صدايي نمي شنوم ، کلامش را مي خوانم و خوانده نمي شوم، به خاک مي افتم و اعتنايي نمي بينم ، اما اين بار قسمت مي دهم به پاکي و قداست فرشتگانت، اگر گاهي آني نبودم که مي خواستي... دريايي از ندامت و حسرتم را بپذير....
1390/05/27 - 23:42 در
عاشقانه زیستن