تو از راه می رسی من پر از ترانه و آفتابم... و نمی دانم باران شهریور، نشانه ی خوبی نیست ...درد می كشم شبیه شهری كه مردمانش را به صلیب كشیده اند... و تنها بازمانده ی آنها مردیست كه از شوق شكنجه هایش،همیشه شاعرم ...تو از راه می رسی می رسی و آن قدر می رسی كه عشق كال من تو را به برزخ ...به آتش ..به دنیای پرنده های سرخ می برد ...به من عشق بده ...لذت لمس گناهی كه مرا می سوزاند... لذت بودنی كه عذابم می دهد... به من عشق بده ...بگذار توی شعله های شهرم به لذت سوختن عادت كنی........
1390/06/03 - 13:48 در
عاشقانه زیستن