زیستن را تفسیر کن تو که دستهایت برترین کلام را که دوست داشتن است تعلیم می دهد و صدای قلبت رگهای مرا بیدار می کند اندوه را تعریف کن ای سپیده محصور ...که در پیکرت روح حساس ابریشم ها جاریست و هیچ کس جز من رنگ چشمانت را نشناخته و عشق را تفسیر کن در پریشان سکوتت زمانی که خیابان رنگ چشمان تورا می گیرد و درختان نامت را نجوا می کنند و من خاطرات ناچیز بودن را در لبخندی به کوچه تاریکی می بخشم و به دری می کوبم که تو می گشایی تنها عبور ستاره ای که شب را می شکند از آسمان ها می گذرم دستهایت را می گیرم و به خورشید می رسم