فقر، عریانی هم نیست ..... فقر گاهی زیر شمشهای طلا خود را پنهان میكند ..... فقر چیزی را "نداشتن" است، ولی آن چیز پول نیست ..... طلا و غذا نیست ..... فقر، ذهنها را مبتلا میكند ..... فقر، همان گرد و خاكی است كه بر كتابهای فروش نرفته یك كتابفروشی مینشیند ...... فقر، كتیبه سه هزار سالهای است كه روی آن یادگاری نوشتهاند ..... فقر، پوست موزی است كه از پنجره یك اتومبیل به خیابان انداخته میشود ..... فقر، همه جا سر میكشد ........ فقر، شب را "بی غذا" سر كردن نیست ... فقر، روز را "بی اندیشه" سپری کردن است ...
1390/06/05 - 12:23 در
چهار راه