دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

و اين آغاز انسان بود. از بهشت که بيرون آمد، دارايي اش فقط يک سيب بود. سيبي که به وسوسه آن را چيده بود و مکافات اين وسوسه هبوط بود. فرشته ها گفتند: تو بي بهشت مي ميري. زمين جاي تو نيست. زمين همه ظلم است و فساد. انسان گفت: اما من به خودم ظلم کرده ام. زمين تاوان ظلم من است. اگر خدا چنين مي خواهد، پس زمين از بهشت بهتر است. خدا گفت: برو و بدان جاده اي که تو را دوباره به بهشت مي رساند از زمين مي گذرد؛ زميني آکنده از شر و خير، آکنده از حق و باطل، از خطا و از صواب؛ و اگر خير و حق و صواب پيروز شد، تو باز خواهي گشت، وگرنه... و فرشته ها همه گريستند. اما انسان نرفت. انسان نمي توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. مي ترسيد و مردد بود. و آن وقت خدا چيزي به انسان داد. چيزي که هستي را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت. انسان دستهايش را گشود و خدا به او اختيار داد. خدا گفت: حال انتخاب کن. زيرا که تو براي انتخاب کردن آفريده شدي. برو و بهترين را برگزين که بهشت، پاداش به گزيدن توست. ( بقیه در ادامه مطلب)

1390/06/16 - 12:48 در میکده
1 ديدگاه
˙·٠•● U3ef 2KA ●•٠·˙

عقل و دل و هزاران پيامبر نيز با تو خواهند آمد، تا تو بهترين را برگزيني. و آنگاه انسان زمين را انتخاب کرد. رنج و صبوري را. واين آغاز انسان بود.
فرشته فراموش کرد.

فرشته تصميمش را گرفته بود. پيش خدا رفت و گفت:

خدايا، مي خواهم زمين را از نزديک ببينم. اجازه مي خواهم و مهلتي کوتاه. دلم بي تاب تجربه اي زميني است.

خداوند درخواست فرشته را پذيرفت.

فرشته گفت: تا بازگردم بال هايم را اينجا مي سپارم؛ اين بال ها در زمين چندان به کار من نمي آيد.
خداوند بالهاي فرشته را بر روي پشته اي از بال هاي ديگر گذاشت و گفت: بال هايت را به امانت نگاه مي دارم، اما بترس که زمين اسيرت نکند، زيرا که خاک زمينم دامنگير است.

فرشته گفت: بازمي گردم، حتما بازمي گردم. اين قولي است که فرشته اي به خداوند مي دهد.

فرشته به زمين آمد و از ديدن آن همه فرشته ي بي بال تعجب کرد. او هر که را مي ديد، به ياد مي آورد. زيرا او را قبلا در بهشت ديده بود. اما نمي فهميد چرا اين فرشته ها براي پس گرفتن بالهايشان به بهشت بر نمي گردند.

روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چيزي را از ياد برد. و روزي رسيد که فرشته ديگر چيزي از آن گذشته ي دور و زيبا به ياد نمي آورد؛ نه بالش را و نه قولش را.

فرشته فراموش کرد. فرشته در زمين ماند.

فرشته هرگز به بهشت برنگشت.

15 سال و 24 روز و 22 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)