دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

دختران وسربازي؟!

1390/06/19 - 12:19 در بروبکس توییت
1 ديدگاه
زهرا

صبحانه:


وا...اقاي فرمانده، عسل نداريد؟


چرا كره بو ميده؟


بچه ها، من اين نون رو نميتونم بخورم، دلم نفغ ميكنه


آقاي فرمانده، پنير كاله نداري؟ من واسه پوستم بايد پنير كاله بخورم


...


بعد از صبحانه، نرمش صبحگاه (ديگه تقريبا شده ظهرگاه)


فرمانده: همه سينه خيز، دور پادگان. بايد جريمه امروز صبح رو بديد


وا نه، لباسامون خاكي ميشه ...


آره، تازه پاره هم ميشه ...


واي واي خاك ميره تو دهنمون ...


من پسر خواهرم انگليسه ميگه اونجا ...


...


ناهار


اين چيه؟ شوره


تازه، ادويه هم كم داره


فكر كنم سبزي اش نپخته باشه


من كه نمي خورم، دل درد ميگيرم


من هم همينطور چون جوش ميزنم


فرمانده: پس بفرماييد خودتون آشپزي كنيد!


بله؟ مگه ما اينجا آشپزيم؟ مگه ما كلفتيم؟


برو خودت غذا درست كن


والا، من توخونه واسه شوهرم غذا درست نمي كنم، حالا واسه تو..


چون كسي گرسنه نبود و همه تازه صبحانه خورده بودند، كسي ناهار نخورد


...


بعد از ظهر


فرمانده: چيه؟ چرا همه نشستيد؟


يه دقيقه اجازه بده، خب فريبا جان تو چي ميخوري؟


جوجه بدون برنج


رژيمي عزيزم؟


آره، راستي ماست موسير هم اگه داره بده ميخوام شب ماسك بزنم.


...


شب در آسايشگاه


يك خانم بدو بدو مياد پيش فرمانده و ناز و عشوه ميگه: جناب فرمانده، از دست ما ناراحتين؟


فرمانده: بله بسيار زياد!


خب حالا واسه اينكه دوباره دوست بشيم بياييد تو آسايشگاه داره سريال فرار از زندان رو نشون ميده، همه با هم ببينيم


فرمانده: بريد بخوابيد!! الان وقت خوابه!!


فرمانده ميره تو آسايشگاه:


وا...عجب ....، در بزن بعد بيا تو


راست ميگه ديگه، يه يااللهي چيزي بگو


فرمانده: بلندشيد بريد بخوابيد!


همه غرغر كنان رفتند جز 2 نفر كه روبرو هم نشسته اند


فرمانده: ببينم چيكار ميكنيد؟


واستا ناخوناي پاي مهشيد جون لاكش تموم بشه بعد ميريم.


آره فري جون؛ صبر كن اين يكي پام مونده


فرمانده: به من ميگي فري؟؟ سرباز! بندازش انفرادي.


سرباز: آخه گناه داره، طفلكي


مهشيد: ما اومديم سربازي يا زندان! عجبا

15 سال و 23 روز و 14 ساعت و 57 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)