بی بی سلام اگر از احوال ما می پرسی ملالی نیست جز حسرت یک خنده ی از دل بی بی از آن زمان که رفته ای دیگر چشم به آسمان ندوخته ایم تا بیابیم ستاره ای که نشانمان میدادی بی بی بعد تو دیگر کسی سراغ آسمان را هم نمیگیرد که بغض آلود است و ابری اما نه بارانی و نه اشکی بی بی همه سر به لاک غم دارند شاعران از فراق می گویند شهر از ترانه ی غم آزین است و تو باور نمی کنی که همگان خاموشند همگان لب دوختند تنها گروهی مدهوشند بی بی ما هستیم و اندوهی مداوم که گاه باور وعدهای پوشالی از یادمان میبرد که غمگینیم بی بی خانه ها سوت و کورند کوچه ها پاییزیست شهر دردست بی تدبیریست و عشق واژه ی جان گیریست که حقیقت بی پرواییست بی بی باور کن هرکه خدا جویست دردمند است و هرکه از خدا دور است فرهمند است بی بی به که باید گفت سر در گریبانیم که جز تحمل تکلم خاموشی چاره ای نیست
1390/06/22 - 12:43 در
دوره