دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

@الهه من خدا را دیدم ! در خَمِ جاده‌ی چالوس ! به باران می‌گفت: نکند سیل شوی تا دل مردم گیرد! یا نباری و طبیعت ز فراقت میرد در همان وقت درختی خندید خدایا! ره و فرمان که به دستان شماست؟! و خدا گفت: عزیزم! اینچنین نطق مرا بین و شرافت آموز که اگر رأس حکومت هستی نکند پای نهی بر دستی . . .من خدا را دیدم که سر چوبه‌ی دار به زن زانیه گریان می‌گفت! . . .حرف من نیست که اینگونه بیایی نزدم چه کنم؟. . . بشر اخراجی! هر چه من گفتم و بشنید، فقط از بر کرد از یکی گوش شنید و دگری را در کرد هر چه من خیر نوشتم، او ندید و شر کرد. . . من خدا را دیدم در میان بدن زخمی یک مرغابی مثل او جان می‌داد! عرق سرد کشاورز که در خاک چکید او در احساس علف‌زار به رقص آمده بود و به چوپان ِ مترسک لقمه‌ای نان می‌داد اینچنین مرهم زخمی شده، درمان می‌داد من خدا را دیدم. . . و خدا هم می‌دید ...

1390/06/22 - 14:36 در اعتقادات من
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)