روسریاش را جلو کشید و موهای سیاه و براقاش را زیر ِ آن پنهان کرد. رو کرد به جوان وُ با ذوق گفت: چه حلقهی قشنگی، نگاه کن، اندازهی انگشتم هست، فکر نمیکردم اینقدر خوشسلیقه باشی. یکدفعه لحن ِ صدایش عوض شد، انگار چیزی یادش آمده باشد، آرام گفت: پدرم نامههایت را دید، حالا دیگر همهچیز را میداند. امّا تو نگران نباش، گفت باید با تو حرف بزند. اگر بتوانی خودت را نشان بدهی وُ دلش را بهدست بیاوری، حتماً موافقت میکند. دل ِ کوچک وُ مهربانی دارد. من که رفتم، دستهگُل را بردار وُ به دیدنش برو. راحت پیدایش میکنی. چند قطعه آنطرفتر از تو، کنار ِ درختِ نارون خاکش کردهایم...
1389/06/28 - 21:50 در
داستان کوتاه