در روزگار قديم زني بود كه درباره ميوه دانايي شنيده بود و ان را طمع كرد . او از درويشي كه او را صبور ميخوانيم جوياي آن ميوه شد : (( چگونه ميتوانم اين ميوه را بيابم تا بتوانم دانشي بلا فصل پيدا كنم ؟ )) درويش گفت : (( بهترين كار اين است كه نزد من اموزش ببيني . ولي اگر چنين نكني , بايد با پشتكار تمام و گاه بدون وقفه به سراسر جهان سفر كني . )) زن او را ترك كرد و نزد درويش ديگري به نام عارف دانشمند رفت . باز هم همان پاسخ را شنيد . او را نيز ترك كرد و نزد درويش ديگري به نام حكيم رفت . باز هم پاسخ همان بود . او را نيز ترك كرد و نزد درويش مجذوب ديوانه رفت و سپس نزد عالم رفت و باز هم دراويش بسيار ديگري را نيز جستجو كرد . او سي سال در جستجو بود . عاقبت به باغي رسيد كه درخت دانايي در ان جا بود . و از شاخه ان درخت , ميوه نوراني آويزان بود . نزديك درخت , صبور ايستاده بود : همان نخستين درويش . زن از او پرسيد : (( چرا در همان ملاقات نخستين به من نگفتي كه نگهبان ميوه ي دانايي خود تو هستي ؟ )) صبور پاسخ داد : (( زيرا تو ان وقت مرا باور نمي كردي . به غير از ان , اين درخت فقط هر سي سال و سي روز يك بار مي