دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

خیلی کوچولو بودم و از اونجایی که خیلی بابایی بودم همش باهاش میرفتم کارخونه. یه روز تو اتاقش بودم همکارش بهم منگنه رو نشون دادو گفت بیا دستت و بذارم زیر منگنه هیچیت نمیشه (احمق) من ترسیدم و اینکارو نکردم. اونروز گذشت و یه روز مامانم گفت برو واسم منگنه رو بیار من تو راه بردن یاد حرف دوست بابام افتادم خواستم ببینم حرفش صحت داره یا نه دستم و منگنه کردم وایییییییی خیلی وحشتناک بود مامانم چون نتونست خودش درش بیاره فوری رسوندم بیمارستان . آخیی کوچولوی خنگ

1390/06/31 - 16:08
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)