تا كه یك شب دست در دست پدر راه افتادم به قصد یك سفر در میان راه، در یك روستا خانه ای دیدم، خوب وآشنا زود پرسیدم : پدر، اینجا كجاست ؟ گفت، اینجا خانه ی خوب خداست! گفت : اینجا می شود یك لحضه ماند گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند با وضویی، دست و رویی تازه كرد با دل خود، گفتگویی تازه كرد گفتمش، پس آن خدای خشمگین خانه اش اینجاست ؟ اینجا، در زمین ؟ گفت : آری، خانه او بی ریاست فرشهایش از گلیم و بوریاست مهربان وساده و بی كینه است مثل نوری در دل آیینه است عادت او نیست خشم و دشمنی نام او نور و نشانش روشنی خشم، نامی از نشانی های اوست حالتی از مهربانی های اوست قهر او از آشتی، شیرین تر است مثل قهر مهربان مادر است دوستی را دوست، معنی می دهد قهر هم با دوست معنی می دهد هیچ كس با دشمن خود، قهر نیست قهری او هم نشان دوستی است... ...
سلام
14 سال و 11 ماه و 27 روز و 3 ساعت و 56 دقيقه قبلاومدی دنبالرم بکنی به هم
شلام مشكلي هست
14 سال و 11 ماه و 27 روز و 3 ساعت و 55 دقيقه قبلنه بابا
14 سال و 11 ماه و 27 روز و 3 ساعت و 53 دقيقه قبلتو چرا اعصابت خورده
اصلا هر کار دوست داری کن
ما دیگه کاریت نداریم


14 سال و 11 ماه و 27 روز و 3 ساعت و 51 دقيقه قبل