دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

روزي اتوبوسي در جاده ، به سمت جنوب در حركت بود . در يك صندلي پيرمرد چروكيده اي نشسته بود كه يك دسته بزرگ از گلهاي تازه در دست داشت. در آن طرف راهرو ، دختر جواني بود كه چشمهايش دايماً به دسته گل دوخته شده بود . زمان آن بود كه پيرمرد پياده شود. او بطور ناگهاني ، دسته گل را روي پاهاي دختر گذاشت و توضيح داد : « من مي توانم ببينم كه عاشق اين گلها شده اي و فكر مي كنم همسرم هم دوست دارد كه اين ها مال تو باشند ، من به او خواهم گفت كه گل هايش را به تو هديه داده ام.» دخترك گلها را با خوشحالي پذيرفت و پيرمرد را نگاه كرد كه از اتوبوس پياده شد و از دروازه كوچك گذشت و وارد يك قبرستان قديمي و كوچك شد.

1390/07/07 - 20:49
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)