من یک حدیثم و
نامم به یاد مانده ی تاریخ زندگیست
اسرار یک پاکباخته ی مکتب عشقم
این راه، راه باختن است
اینجا حرف نیست
اینجا غربت است
و تو شهرهای مرا ، غریبانه می خوانی
من یک سکوت محضم و
فریاد یک نشان، بی نشانیم
در وحشت تنها و بی کسی من
افسوس دردهاست
در زیر آسمان شبانگاه خلوتم
کس صادقانه با من
شبی را به سحرگه ، بسر نبرد
در پشت خنده های من
اشکی نهفته است
روی لبان من
گرمی شیرین تبسم است
اینجا منم که فراموش گشته ام
در راه پر اضطراب و بی نهایتم
صدها هزار دلهره از تو به یاد من مانده است
طنین پای تو هر شب
به کوچه های دلم
همیشه می پیچد
مرا خیال زمزمه ی ، با تو بودن بود
تلاش قصه ی تلخم و تشنه ام هنوز
کنون تو ای پرنده ی من
چگونه توانی
تو با من همسفر باشی......