من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه اندیشه ام اندیشه فرداست
وجودم از تمنای تو سرشار است
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
هوا آرام...
شب خاموش...
راه آسمانها باز...
خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز
رود آنجا که می بافند کولی های جادو گیسوی شب را
همانجاها که شبها در رواق کهکشانها عود می سوزند
همانجاها که اخترها به بام قصرها مشعل می افروزند
همانجاها که رهبانان معبرهای ظلمت نیل می سایند
همانجا ها که پشت پرده شب دختر خورشید فردا را می آرایند
همین فردای افسون زیر رویایی
همین فردا که راه خواب من بسته است
همین فردا که ما را روز دیدار است
همین فردا که ما را روز آغوش و نوازشهاست
همین فردا،همین فردا...
1390/07/11 - 14:50 در
هذيان با آيينه