میدانم چرا بعضاً آدمها از گذشتهی یکدیگر فرار میکنند، چرا وقتی رابطهای جدی میشود نمیخواهند بدانند چه کسانی لحظههای تو را شریک بودند، از عمد نمیخواهند، شاید چون اذیت میشوند، حسودی میکنند-همان غیرت منظورم است-نمیتوانند کس دیگری را کنار تو حتی تصور کنند، آنها فقط تو را دوست دارند بی آنکه بدانند چه اتفاقاتی تو را دوستداشتنی کرده. آنها نمیدانند گذشتهای را که آدمهای رنگارنگ هر کدام تاثیری بر شخصیت و وجودِ تو گذاشته و از تو آدمی ساختهاند که حالا کاملتر و پختهتر شده. آنها نمیدانند که گذشتهی هر کس آیندهی او را میسازد، آنها ندیدهاند سختیهای تو را، خوشیهایت را. آنها ندیدهاند شکستنها، دوست داشتنها، نشدنها، نتوانستنها را، آنها نمیخواهند ببینند یادگرفتنهایت را، خودسازیها را، صبور بودنها را. آنها نمیدانند همه این سالها چه بر سرِ تو آمده. آنها فقط دوست دارند. آنها نمیدانند تحمل سختیهایی که برای سنِ تو بزرگ بودند، نرسیدن به کسی که آرزوی بودنش را داشتی، ترک کردنها، خیانتها، رو پا شدنها به این آسانیها نبوده. آنها فقط میخواهند مالکِ تو باشند، آنها فقط میخواهند از
1390/07/16 - 09:21 در
دوره