جهت عضويت در Donbaler و دنبال کردنِ حسین تمايل داريد ؟!

دنبالر یک میکروبلاگ چند رسانهای است که کاربران آن میتوانند یک ارسال با طول 1000 کاراکتر بهمراه تصویر، ویدئو، لینک و فایل داشته و با دنبال کردن کاربرانِ شبکه، افکار و نظرات خود را با سایرین به اشتراک بگذارند. گروهها، کارمندان، همکاران و انجمنها با ایجاد یک گروه عمومی یا خصوصی قادر به ارتباط با یکدیگر و اطلاع رسانی بوده و به کمک تکنولوژی RSS میتوانند تازه ترینهای شبکه را پیگیری نمایند. دنبالر توسط هر وسیلهی متصل به اینترنت از جمله تلفن همراه دنبالپذیر بوده و امکان ارسال پست توسط پیامک (SMS) را دارا میباشد!
بهانه میگیرم ... دلم به دنیای کودکیهایم میرود
14 سال و 11 ماه و 21 روز و 21 ساعت و 48 دقيقه قبلبه پاره کردن کتابهای درسی دقیقا بعد از آخرین امتحان خرداد
به تابستان هایی که صبحش جای مدرسه با کارتون پر میشد
... ...
تلویزیون هایی که عین اتاق خواب ، برای باز کردن درش باید از مادر اجازه میگرفتی
آه که چه دنیایی بود .... وقتی هر کارتون را آنقدر باور میکردی که با شخصیت هایش
چنان هم دردی می کردی که به خوابهایت هم سرایت میکرد
دور دنیا در هشتاد روز ، میچرخیدی و به ساعت بزرگ لندن فکر میکردی
و انتهای هر قسمت دلهره داشتی نکند سرِ هشتاد روز نرسد و شرط را ببازد
دنیایم بوی جنگل میگرفت در کوهستان آلپ
در چشمهای آنت که هیچ وقت به روی دنی نیاورد مادر به خاطر تولد تو مرد
یا لوسیَن که هیچوقت خودش را برای فلج شدن دنی نبخشید
دلم گمشدن که میخواست به خانواده ی دکتر ارنست فکر میکردم
به قایقی که تمام دنیایشان بود ... که اگر ساخته می شد ... که اگر ............
هوا بارانی که میشد پرین یادم می آمد
و یک کالسکه ... که پیرمردی در آن نشسته است ....
پاریکال ، تنها رفیقش بود که از رازهایش خبر داشت
و سگش " بارون " که پای یک چشمش سیاه بود ، انگار با تمام دنیا دعوا دارد
دیوانه ی مِمُل بودم با آن موهای خاکستری که روی زمین میکشید
آقای جهانگرد که فقط دو تا چشم بود اما همه چیز را میدانست ...
و دختری که تنها میدانستم مهربان صدایش میکنند ... با چشمهای آبیِ پر از غم
پنچشنبههای غروب ، روز خوش شانسیهای لوک بود
مردی که سایه ی خودش را هم با تیر میزد
و یک احمق دوست داشتنی به اسم بوشوگ
که همیشه راه خانه را گم میکرد اما به موقع میرسید
تا گندهایش به دادِ خندههای ما برسد
جمعه اما حکایت دیگری داشت
14 سال و 11 ماه و 21 روز و 21 ساعت و 48 دقيقه قبلاز دستهای پر توان کاراگاه گجت تا " مادر خانومی " گفتنهای زی زی گولو
که اسمش به عنوان طولانیترین اسم از کتاب گینس جا مانده بود
ساعت ۲ که میشد ،
اخبار که شرش را از سر کودکیهایمان کم میکرد دنیا دوباره به کاممان بود
جنون میگرفتم با آن شرلی ، دختری با موهای قرمز که طاقچه ی وسیع پنجره اتاقش
نیمه شبها تختخوابش میشد ،
از بس که قبل خواب به دور دست نگاه میکرد و خیال میبافید
فوتبالیستها با تمام دروغهای که به خوردمان میداد
اما باور کردنش را ترجیح میدادیم
شاید یواشکی هم آرزو میکردیم کاش دنیا اینگونه بود
دو قلوها که هیچ جوره دو قلو به چشم نمی آمدند حتی با حقههای دوبله
و دست هایی که میگرفتند و معجزه میکردند
از تمام اینها بگذریم
جودی ابت ، با آن پدر لنگ درازش
دیوانــــــــــهای که از در و دیوارِ هر چیز که ارزش کشف کردن داشت بالا میرفت
بی آنکه برایش مهم باشد دیگران چه فکری میکنند
نامه هایی که مینوشت و ما بلند بلند میخواندیم ...
سایه هایی که میکشید و ما بلند بلند میدیدیم
گریه هایی که پنهانی بود و ما بلند بلند میکردیم
چه دنـــــــــــــیایی بود ......................
این روزها دلم الفی اتکینز می خواهد
پسری با چند تار موی سیخ بر کله ی گردش
که وقتی پدر سرِ کار میرفت
روی صندلی می ایستاد و بلند داد میزد :
مــــــــــــن از هیچ چی نمی ترسم
نه از تنهایی .... نه از تاریکی ......................
از هر که پرسیدم او را به یاد نیاورد ...
کاش دنیا همان میماند.............
حالا لی لی پوت دیگر یک سرزمین کارتونی نیست
وقتی اطرافمان پر از چشم هاییست که ترجیح میدهند
یک نگاه بلند را انکار کنند وقتی ارتفاع خودشان پایین است ..................
این روزها افسانه سه برادر تنها افسانه است .... لاغرها به چاقها میخندند
و دستگاه پروفسور بالتازار هم از کاری برایشان از دستش بر نمی آید ....
رابین هودها از عمق شِر وود به کافههای انقلاب روی آورده اند
هیچ میتی کمانی آنقدر بزرگ نیست که هرج و مرج اجتماع از آن حساب ببرد
و دستمال قدرت داداش کایکو تنها پرچم سفیدی شده که صلح می خواهد
و دنیای کودکان اطرافمان آنقدر مدرن شده که می فهمند
حتی اگر تمام شب را برای دختری به نام نِل دعا کنند ،
هیچگاه مادرش را پیدا نخو
نخواهد کرد
14 سال و 11 ماه و 21 روز و 21 ساعت و 47 دقيقه قبل