دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

از خواب پرید ... تنها چیزی که دور وبرش می دید سیاهی بود مثل اینکه در ظرف قیر ظلمت شب فرو می رفت .... دستش را روی زمین در اطرافش کشید تا شاید چیزی پیدا کند و بتواند با آن محیط دورش را روشن کند دستش به تنها چیزی که خورد جعبه سیگار و فندکش بود، یک نخ سیگار از جعبه بیرون آورد بر لبانش گذاشت و فندک را روشن کرد اولین دود سیگار که به دهانش رسید بزرگترین واقعیت بر سرش خراب شد. با روشن بودن آتش فندک هیچ جا را نمی دید..... تازه یادش آمد که چشمانش را هدیه داده بود به او که رفته است ...

1390/07/19 - 11:32 در چهار راه
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)